ناگهان مردی از میان جمعیت برخاست و گفت:آقای شعبده باز ! قربان دستت چند لحظه صبر کن تا من بروم مادر زنم را بیاورم!
۲-مادر شوهر از عروسش پرسید:«اگر از من بدت می آید٬چرا عکسم را کنار بخاری دیواری گذاشته ای ؟»
عروس گفت:«برای اینکه بچه ها به آتش نزدیک نشوند!»
۳-حمید در یک تصادف زیر ماشین رفت و له شد . احمد دوستش مأمور شد که این خبر را طوری به زنش بدهد که از ترس و ناراحتی سکته نکند!به این منظور به خانه دوست مرحومش رفت و در زد . وقتی زن حمید در را باز کرد ٬احمد گفت :آیا شوهر شما کوتاه و لاغر بود ؟خانم گفت:بله!چطور؟احمد گفت:متأسفانه حالا دراز و پهن شده!!
۴-سر سفره ناهار پدر خانواده رو به پسر بزرگش کرد و گفت:پسر جون یک لیوان آب برایم بیاور.پسر بزرگ به خواهر وسطی دستور داد:مگر نمی بینی بابا تشنه است و آب می خواهد؟خواهر وسطی به برادر کوچکتر گفت:زود پاشو برو یک لیوان آب بیاور !برادر کوچکتر تا خواست حرفی بزند ٬مادر خانواده رو به شوهرش کرد و گفت:بابا جون ٬اینها آدم بشو نیستند!بلند شو یک لیوان آب خودت بخور یک لیوان هم برای من بیاور!!
۵-بهرام:در منزل ما حکومت با من است.من فرمان می دهم و زنم اطاعت می کند ٬مثلآ دیشب ساعت ۱۱شب به زنم گفتم باید فورآبرای من آب گرم کنی و او در ظرف چند دقیقه آن را تهیه کرد.
مهران:واقعآکه عجیب است ٬ولی تو آب گرم را در آن موقع شب برای چی می خواستی؟
بهرام:آخه من عادت ندارم ظرفها را با آب سرد بشویم!!
۶-سعید:من دیروز هزار تومان با آواز خواندن کار کردم.
وحید:چطوری؟
سعید:پدرم صد تومان داد تا تشویقم کند که آواز بخوانم. همین که دهان باز کردم ٬مادرم نهصد تومان داد که دیگر آواز نخوانم!!
۷-پدر : پسرم!چه کسی لباسهای تو را پاره کرده است؟
پسر :علی پاره کرده است.
پدر : بیا برویم پیش پدرش تا از او شکایت کنیم.
پسر : نه پدر!زحمت نکشید٬چون الان علی و پدرش به اینجا می آیند!!
۸-مادر زن به خانه دامادش رفت تا چند روزی را با آنها باشد.در هال خانه مشغول گفتگو بودند که ناگهان ساعت بزرگ دیواری بر روی زمین افتاد.
مادر زن گفت : شانس آوردم که چند لحظه پیش جایم را عوض کردم٬وگرنه مستقیم روی سرم می افتاد و می مُردم.
داماد با ناراحتی گفت : این ساعت لعنتی ما همیشه تأخیر دارد!!
۹- نوکری در منزلی کار می کرد که آقا و خانم با هم اختلاف سلیقه داشتند. وقتی که نوکر برای خرید از منزل خارج می شد٬ آقا می گفت فلان چیز را بخر و خانم می گفت نخر و وقتی خانم می گفت فلان چیز را بخر٬ آقا می گفت نخر.
نوکر که از این همه اختلاف سلیقه به تنگ آمده بود٬ روزی در میان بخر و نخر خانم و آقا با عصبانیت گفت: راستی که من کلافه شدم. یکی می گه نخر ٬یکی می گه بخر٬من بینوا مانده ام میان دو خر!!
۱۰- صاحبخانه به مهمانی که سر زده وارد شده بود٬ گفت: میل دارید بفرستم از بیرون چلوکباب بیاورند٬یا صبر می کنیدتا غذای منزل حاضر شود؟
مهمان با سادگی جواب داد: تا وقتی غذا در منزل حاضر شود٬ بفرستید عجالتآ چلوکباب از بیرون بیاورند!!
۱۱- دختر: مادر! من زن این مرد نمی شوم؟
مادر: چرا٬ مگر چه عیبی داره؟
دختر:او به جهنم اعتقاد نداره !
مادر: تو باهاش ازدواج کن٬ من کاری می کنم که جهنم رو از نزدیک ببینه!!
۱۲- حسین: نمی دانی چه زن خوب و نازنینی دارم . وقتی به خانه می روم با دست خودش کتم را از تنم در می آورد !
حامد:همیشه این کار را می کند؟
حسین:نه٬ فقط اول برج که حقوق می گیرم!
۱۳- دو دوست خسیس با همسران خود با اتومبیل به گردش می رفتند٬ ناگهان با یک کامیون تصادف کردند و چون تقصیر با راننده کامیون بود٬ در دادگاه محکوم شد . مرد اولی ۱۰۰۰۰ تومان و مرد دومی۵۰۰۰ تومان خسارت گرفتند. وقتی که از دادگاه بیرون آمدند٬ مردی که ۵۰۰۰ تومان گرفته بود از دیگری با تعجب پرسید:مگر ما یک نوع آسیب ندیده بودیم؟ پس چرا تو ۱۰۰۰۰ تومان و من ۵۰۰۰ تومان؟ دوستش در جواب گفت: برای اینکه من از موقعیت استفاده کردم و تا آمدن کارشناس تصادفات ٬سر زنم را هم شکستم!!
۱۴-مادر:احمد!اگر من به تو ۱۰ تا بادام بدهم که آنها را به طور مساوی با جواد تقسیم کنی ٬ چند تا به او می دهی؟
احمد: سه تا !
مادر: ببینم مگر تو حساب کردن بلد نیستی؟
احمد:چرا مامان من بلدم ٬ ولی جواد که بلد نیست !
۱۵-احمد : مامان ! اجازه می دهی بروم با اکبر بازی کنم؟
مادر : نه پسرم ٬ اکبر بچه خوبی نیست. آدم باید همیشه با دوست بهتر از خودش بازی کند.
احمد : پس اجازه بدهید اکبر بیاید با من بازی کند !!
۱۶-مردی برای دادن مخارج به دنیا آمدن بچه های دوقلویش ٬ به صندوق زایشگاه رفت و گفت : چقدر باید بپردازم؟
صندوقدار گفت : چون بچه هایتان دو قلو هستند ٬ ۱۴۰ هزار تومان.
مرد عصبانی شد و گفت : عزیز من ارزان تر حساب کن تا هر دو تایشان را ببرم !
۱۷-آقا داریوش می گفت : هفته گذشته بدترین اتفاقات دنیا برایم رخ داد . روز«شنبه» ماشینم را دزدیدند ٬ روز«یکشنبه» خانه ام آتش گرفت ٬ روز«دوشنبه» چک بی محلم را طلبکار به اجرا گذاشت ٬ روز سه شنبه» عمویم فوت کرد ٬ روز« چهارشنبه» زنم گم شد و روز «پنجشنبه» متأسفانه زنم پیدا شد !
۱۸-مادر : حسن چرا چشمهایت را بسته ای و جلوی آینه ایستاده ای؟
حسن : خب مامان تعجب نداره . می خواهم ببینم وقتی که خواب هستم ٬ قیافه ام چه شکلیه !
۱۹-زن : مگر امروز یک کیف پول پیدا نکردی ٬ پس چرا ناراحتی؟
شوهر : درسته ٬ ولی یک چیز دیگر هم پیدا کردم.
زن : دیگه چی پیدا کردی؟
شوهر : صاحب کیف را !
۲۰-آقا سینا : رحیم آقا چرا امروز این قدر گرفته و ناراحتی؟
رحیم آقا : آخه امروز مادر زنم از نردبان افتاده و پایش شکسته .
آقا سینا : تو که مادر زنت رو دوست نداشتی !
رحیم آقا :بله درسته !به همین علت ناراحتم که موقعی که از نردبان افتاده ٬ من توی خانه نبودم که این منظره را تماشا کنم و لذت ببرم !
۲۱-زن : راستی اگه یه روز صبح وقتی از خواب بیدار شوی به تو خبر بدهند که همه چیز ارزان شده چکار می کنی؟
مرد : سکته می کنم !
زن : إ ...٬ پس خدا کند همه چیز ارزان شود !
۲۲-پدر : پسرم اگر گفتی بزرگترین عیب عید چیه ؟
پسر : برای شما این است که باید عیدی به ما بدهی و برای من این است که به داداشم بیشتر از من میدهید !
۲۳-شخصی پیش یکی از دوستانش رفت و از او چند میلیون تومان خواست.
دوستش از او پرسید : این همه پول را برای چی می خواهی؟
مرد گفت : پسرم دانشجوی دانشکده پلیس است و تا چند ماه دیگر درسش را تمام می کند ٬ می خواهم قبل از اینکه فارغ التحصیل شود ٬ برایش یک کلانتری باز کنم !
۲۴-پسر بچه ای با یک دسته گل وارد خانه شد . مادرش از او پرسید : پسرم این گلها را از کجا آورده ای؟
پسر گفت : از باغ همسایه چیدم .
مادر پرسید : همسایه از این موضوع خبر دارد ؟
پسر جواب داد : بله مامان ٬ چون تا سر کوچه دنبالم کرد !
۲۵-محمود گوشش را گرفته بود و هی می پیچاند . پدرش که متوجه او شده بود ٬ پرسید : محمود چرا گوشت را می پیچانی ؟
محمود گفت : آخه پدر جان امروز تلویزیون را خراب کرده ام ٬ گفتم شاید شما وقت این کار را نداشته باشید ٬ خودم به جای شما این کار را انجام می دهم !!
۲۶-پدر : بگو ببینم فرق من و مامان چیه؟
حامد : بابا فرقتون اینه که شما هر روز صبح دویست تومان به من می دهید ٬ ولی مامان از من می گیرد!
۲۷-پدری پسرش را نصیحت می کرد که : پسرم تو حالا وارد سن ۲۰ سالگی شده ای ٬ مبادا رفقایت تو رو سیگاری کنند...
پسر حرفش را قطع کرد و گفت : نه پدر جان ! مطمئن باشید ٬ چون من دو سال پیش سیگار کشیدن را ترک کردم .
۲۸-مریم : داداش ! خوب نیست این قدر از خانم صاحبخانه شکلات بگیری ٬ شاید پیش خودش بگوید چه بچه شکمویی هستی .
رضا : نه ٬ حتمآ این طور فکر نمی کند ٬ چون هر دفعه می خواهم شکلات بگیرم ٬ می گویم خواهرم شکلات می خواهد !
۲۹-صاحبخانه : خواهش می کنم چند لقمه دیگر بخورید .
مهمان : نه متشکرم خیلی خوردم دیگر شکمم جا نداره .
صاحبخانه : پس کمی از این میوه ها و شیرینی ها در جیبتان بگذارید ٬ شاید بین راه گرسنه تان بشود .
مهمان : نه متشکرم اونهم دیگه جا نداره !
۳۰-مادر : خاک عالم ! ببین این پرویز ذلیل شده چه بلایی سرت آورده ؟! حالا باید بروم یک دست لباس نو برایت بخرم .
رسول : مامان ! عوضش منم یک بلایی سر پرویز اوردم که مادرش باید بره یک پرویز نو بخره!
۳۱-عده ای دزد به منزل مردی هجوم برده و هر کدام از سویی مشغول غارت و چپاول اموال و اثاثیه بودند.
مرد که صد تومان زیر پالان الاغش برای روز مبادا پنهان کرده بود ٬ وقتی دید دزدان همه چیز را با خود
برداشته و مشغول خارج شدن از منزل هستند ٬ سر دسته آنها را صدا زد و گفت :
حالا که تالان تالان است صد تومان هم زیر پالان است
۳۲-قاضی : چرا این خبرنگار را زدی ؟
متهم : برای اینکه من ده هزار تومان دزدیده بودم و او در روزنامه نوشته بود ۱۵ هزار تومان دزدیده ام .
قاضی : این برای تو چه فرقی می کند ؟
متهم : إ هه ... تا دو ماه بعد از اینکه زنم روزنامه را خوانده بود ٬ با لنگه دمپایی توی سرم می زد و می گفت : پنج هزار تومان را چکار کردی ؟!
۳۳-وکیل مدافع رو به قاضی کرد و گفت : عالیجناب حداکثر مجازات برای یک مرد هفت زنه چیه ؟
قاضی جواب داد : هفت تا مادر زن !!
۳۴-پسر : مادر ! دو تا از مگس هایی که وارد اتاق شدند ٬ مرد و یکیشان زن است .
مادر : از کجا متوجه شدی ؟
پسر : آن دو مگسی که مرد بودند کنار لوازم ریش تراش پدر رفتند و آن دو که زن بودند ٬ کنار لوازم آرایشی شما رفتند !
۳۵-قاسم : من و همسرم در مورد کارهای خانه با هم قراری گذاشته ایم !
جواد : چه قراری ؟
قاسم : شیر یا خط می اندازیم ٬ اگر شیر آمد ظرفها را من می شویم و اگر خط آمد آنها را پاک می کنم !
۳۶-خانمی وارد خانه اعظم خانم شد و گفت : من همسر جدید شوهر شما هستم .
اعظم خانم از شوهرش پرسید : این زن راست می گوید ؟
مرد گفت : نه بابا حرفش را باور نکن . نمی دانم چرا هر زنی می گیرم دروغگو از آب در می آید !!
۳۷-روزی زن و شوهری با هم قهر می کنند . زن برای شوهر روی کاغذ می نویسد که ساعت ۶ صبح مرا بیدار کن .
فردا که از خواب بلند می شود ٬ می بیند ساعت ۱۲ است . در حالی که عصبانی شده بود ٬ می بیند شوهرش زیر کاغذ نوشته : ساعت شش است بلند شو !
۳۸-پدر : حمید کوچولو مژده بده ٬ صاحب یک داداش کوچولو شدی .
حمید : آخ جون ! باید بروم خبرش را به مامان بدهم !!
۳۹-زن : حسن آقا پسرمان توی مدرسه رکورد زرنگی را شکسته !
مرد : به من مربوط نیست هر چی شکسته خودش پولش را بدهد !!
۴۰-خانم که مشغول حل جدول بود ٬ رو به شوهرش کرد و گفت : این چه اختراعیه که برای جبران اشتباهات بشر درست شده ؟
مرد پرسید : چند حرفه ؟
زن جواب داد : هشت حرفه .
مرد گفت : می شود «محضر طلاق» !
۴۱-پدر : هر وقت تو یک کار بد می کنی یکی از موهای سر من سفید می شود !
پسر : پدر جان ! چرا زود تر این حرف را نزدید ؟ چون من مدتها بود فکر می کردم که چرا همه موهای سر پدر بزرگ سفید شده است !!
۴۲-بر در خانه ای روی یک تکه کاغذ نوشته بود : دو اتاق اجاره ای داریم٬ ولی به بچه دار نمی دهیم.
روزی زنگ در خانه به صدا در آمد . صاحبخانه در را باز کرد . با بچه ۱۲ ساله ای روبه رو شد . بعد از سلام
و روز بخیر ٬ بچه گفت: خانم من آمده ام اتاق های خالی شما را اجاره کنم . بچه هم ندارم ٬ خودم
هستم و پدر و مادرم !!
۴۳-آقای جدول دوست خوابیده بود که همسرش او را بیدار کند و با ترس و لرز گفت : از بیرون اتاق صدا می یاد ؟
آقای جدول دوست در حالت خواب و بیداری گفت : سه حرفه ٬ اولش هم داله !
۴۴-مهناز خانم : شوهرت چه هدی ای برای روز تولدت گرفت ؟
ثریا خانم : یک گردنبند ۱۵۰ هزار تومانی ٬ ولی تا به خانه رسید لیس دستگیرش کرد !!
۴۵-حسن آقا تعریف می کرد که یک روز وارد منزل شدم و دیدم شیشه اتاق شکسته و روی زمین ریخته
است . بدون معطلی پسرم احمد را صدا زدم و گفتم : باز توی اتاق فوتبال بازی کردی و شیشه را
شکستی ؟
پسرم گفت : نه پدر، باور کنید این دفعه تقصیر من نبود . مامان از دستم عصبانی شد و با دمپایی از
نقطه پنالتی به طرفم نشانه گرفت و شوت کرد . ولی چون ضربه سنگینش قابل مهار کردن نبود ، به
شیشه اتاق برخورد کرد و دروازه فرو ریخت و نتیجه مثل همیشه به ضرر شما تمام شد!
۴۶-مهمان : بچه جون بابا و مامانت خونه هستند ؟
بچه : نخیر رفتند بیرون .
مهمان : چه موقع بر می گردند ؟
بچه : آمدنشان بستگی به رفتن شما داره !
پدری به پسرش که قصد ازدواج داشت ٬ گفت :
۴۷-زندگی زناشویی سه مرحله دارد:"مرحله اول"زمانی است که تو حرف میزنی و زنت گوش می دهد.
"مرحله دوم" از وقتی شروع می شود که زنت یکسره حرف می زند و تو ساکت هستی.
"مرحله سوم" زمانی است که هر دو فریاد می کشید و همسایه ها گوش می دهند !
۴۸-پسر : پدر جان مالیات مستقیم و غیر مستقیم یعنی چه؟
پدر : وقتی که می آیی و از من پول می گیری این را مالیات مستقیم می گویند ٬ ولی وقتی که مثل
مادرت از جیب من پول کش می روی ٬ این را می گویند مالیات غیر مستقیم !
۴۹-کلفت تازه وارد ٬به خانم و آقا می گفت: من هیچ وقت از کار کردن خسته نمی شوم. در ده که بودم ٬از شش تا الاغ نگهداری می کردم.در حالی که شما دو نفر بیشتر نیستید!
۵۰-مردی جلو آیینه ایستاده بود و در حالی که پلکهایش را با انگشتانش گرفته بود٬ پشت سر هم توی آیینه فوت می کرد .
زنش وارد اتاق شد و پرسید:داری چکار میکنی؟
مرد گفت: یک چیزی توی چشمم رفته است٬ فوت میکنم تا بیرون بیاید!
۵۱-حسن از سر سفره غذا قهر کرد. مادرش مقداری غذا در ظرفی ریخت وبرای
او کنار گذاشت. حسن که متوجه مادرش بود٬ گفت: من که غذا نمی خورم٬ ولی این را برای هر که کنار می گذاری کم است !
۵۲-مردی با همسرش برای خرید اتومبیل به یک نمایشگاه رفت.
فروشنده پرسید: دوست دارید ماشینتان کیسه هوا داشته باشد؟
مرد گفت: نخیر٬ چون مادر زنم رانندگی می کند!
۵۳-در یک مهمانی ٬ میزبان به مهمانان گفت : هر کس از زنش راضی نیست٬ لطفا بلند شود .
تمام مهمانان به استثنای یک نفر بلند شدند. میزبان رو به آن یک نفر کرد و گفت:
به به!شما چقدر خوشبختید که در زندگی زناشویی از خانمتان راضی هستید!
مهمان گفت:این طور نیست٬ امروز خانم قلم پایم را با چوب شکسته است و گرنه از همه زود تر بلند می شدم !
۵۴-زن به مرد : باز هم جلوی مردم به من گفتی احمق ؟
مرد : من نمیدانستم که این راز باید بین من و تو مخفی بماند!
۵۵-مردی برای دوستش درد دل می کرد که مادر زن من مرتب به خانه من می آید و مزاحم است .
دوستش گفت: مادر زن من در این مدت دو سال که عروسی کرده ام ٬فقط یک دفعه به خانه ما آمده است.
اولی :خوش به حالت ٬این امکان دارد که مادر زنتدر طول دو سال٬ فقط یک دفعه به خانه ات آمده باشد؟
دومی : بله! شب عروسی که آمده ٬هنوز نرفته است!
۵۶-مردی سگ خود را به دامپزشک برد و گفت: دم او را ببر.
دامپزشک که دید دم سگ خیلی قشنگ است ٬پرسید:چرا دم به این قشنگی را می خواهید ببرید؟
مرد گفت: خودم هم می دانم که خیلی قشنگ است ٬ولی مجبورم.
دامپزشک پرسید:چرا؟چرا مجبورید؟
مرد جواب داد:برای اینکه هر وقت مادر زنم به منزل ما می آید٬این سگ دم
خود را به علامت خوشحالی تکان میدهد.
۵۷-مادر زن در حال نزع بود که از دامادش پرسید:بعد از مرگ من ٬برایم چه میکنی؟
داماد جواب داد: از آن سیگارهایی که دوست داری٬هر روز سر قبرت می گذارم.
مادر زن دوباره پرسید:کبریت هم می گذاری؟
داماد گفت:نه جانم٬ آنجا که تو می روی ٬احتیاج به کبریت نداری!
۵۸-خانم آمریکایی برای چندمین بار پای سفره عقد نشست.آخرین شوهرش اسپانیایی بود .چند روز بعد از عروسی ٬ یکی از دوستانش از او پرسید: آیا از شوهرت راضی هستی؟
گفت: آه خیلی هم ٬ بعد از این تصمیم دارم که فقط با اسپانیایی ها ازدواج کنم!
۵۹-خانم به شوهرش می گفت:هر وقت آدم بدترکیبی می بینم خنده ام می گیرد.
شوهر:حالا می فهمم که چرا هر وقت در آینه نگاه می کنی ٬ خنده ات می گیرد!
۶۰-مردی به دوستش صمیمانه تبریک گفت که:امروز بهترین روز زندگی تو است٬باید خیلی قدر آن را بدانی.
رفیقش گفت:امروز خبری نیست.فردا روز ازدواج است.
مرد گفت:من هم می دانم و برای همین می گویم قدر امروز را باید خیلی بدانی!
۶۱-بچه : بابا ٬ پاشو ببین تو تاریکی یک دزد پدر سوخته داره جیبهات رو خالی میکنه .
پدر : خوب نیست بچه به مامانش این طور اهانت کنه!!
۶۲-در زایشگاه پدر بچه به خانم پرستار گفت : خانم به نظرم این بچه خیلی شبیه به من است.
پرستار : عیبی ندارد٬ بچه ها اولش خیلی زشت و بد ترکیب هستند!
۶۳-آقایی وارد داروخانه شد و تقاضای قدری سمّ سیانور کرد.
داروخانه چی گفت : بدون نسخه نمیدهیم.در ضمن سیانور سمّ بسیار خطرناکی است.مگر می خواهی خودکشی کنی؟
مشتری گفت : نه٬ می خواهم مادر زنم را بکشم.
داروخانه چی گفت : خیلی خب متوجه شدم.کمک به همنوع احتیاج به نسخه ندارد!
۶۴-قاضی برای سرزنش دزد جوان رو به او کرد و پرسید: الان اگر پدرت تو را ببیند که دستبند زده به زندان می روی ٬به تو چه می گوید ؟
دزد گفت : مطمئن باش قربان پدرم مرا نخواهد دید٬ چون او یک ماه است به جرم دزدی در زندان است!
۶۵-مرد خسیسی نامه ای به این شرح برای پسرش نوشت:
فرزند عزیزم٬ نامه ات رسید.نوشته بودی ۱۰۰۰۰ تومان پول لازم دارم.پولی را که خواسته بودی برایت فرستادم ٬ ولی تعجب می کنم از فرد تحصیل کرده ای مانند تو که هنوز نمی داند ۱۰۰۰ سه صفر دارد٬نه چهار صفر!
۶۶-مهمان از پسر میزبان پرسید: شما کی شام می خورید؟
پسر میزبان جواب داد : مادرم گفت ٬ هر وقت شما رفتید!
۶۷-حامد : برادر من آنقدر خسیس است که در زمستان اگر یک ریالش دراستخر بیفتد٬ آن را برمیدارد.
حسین : این که چیزی نیست.برادر من آنقدر خسیس است که از وقتی دودندانش را طلا کرده ٬ شبها توی گاو صندوق می خوابد!
۶۸-حامد : تو هر وقت توی خانه سر یخچال می روی ٬ چی می خوری؟
حسین : بیشتر کتک می خورم!
۶۹-دیوانه ای چاقویی پیدا کرد و هر چه فکر کرد نتوانست بفهمد که این شئ چیست.به ناچار پیش دیوانه دیگری برد و گفت : رفیق تو آدم دنیا دیده ای هستی . بگو این چیه ؟
دیوانه دومی در حالی که قاه قاه می خندید ٬ گفت: دیوانه نادان این بچه اره است که هنوز دندان در نیاورده!!
۷۰-حسن آقا : احمد ! نظرت در مورد دیانت پرویز که به خواستگاری دخترم آمده چیه؟
احمد آقا : والا من نماز خواندنش را ندیده ام ٬ اما روزه خوردنش را دیده ام !
۷۱-زن به مرد:باز هم جلوی مردم به من گفتی احمق؟
مرد:من نمی دانستم که این راز باید بین من و تو مخفی بماند!
۷۲-آقا روز تولد خانم به مغازه طلافروشی رفت و گردنبندی انتخاب کرد و قیمت آن را پرسید.
مغازه دار گفت:سی هزار تومان.
آقا گفت:لعنت بر شیطان و گردنبند دیگری را انتخاب کرد و قیمت آن را پرسید.
مغازه دار گفت:دو مرتبه لعنت بر شیطان.
۷۳-چند روز بعد از عروسی،داماد و عروس اختلاف پیدا کردند و دعوای شدیدی در گرفت.داماد به عروس گفت:
اگر تو مرا دوست نداشتی و نمی خواستی با من زندگی کنی ،چرا بله گفتی؟
عروس خانم گفت:خیلی اشتباه می کنی ،آن موقع که من بله گفتم ،به خاطر این بود که شخصی در
پشت سرم بود و گفت :داماد مثل میمون است؟من هم گفتم بله !
۷۴-سر یک چهار راه٬اتومبیلی توقف کرده بود که خانمی پشت آن نشسته بود.اول چراغ قرمز بود٬بعد زرد٬بعد سبز شدو بعد دوباره قرمز٬زرد و سبز...اما اتومبیل خانم از جای خود تکان خورد.بالاخره پلیس چهار راه که مرد شوخ طبعی بود جلو آمد و گفت:ببخشید خانم٬هیچ کدام از رنگهای ما را نپسندیدید!
۷۵-دیوانه چاقویی پیدا کرد و هر چه فکر کرد نتوانست بفهمد که این شئ چیست.به ناچار آن را پیش دیوانه دیگری برد و گفت :رفیق تو آدم دنیا دیده ای هستی بگو این چیه؟دیوانه دومی در حالی که قاه قاه می خندید٬گفت:دیوانه نادان این بچه اره است که هنوز دندان در نیاورده است!
۷۶-خانمی که برای خرید جوراب وارد مغازه ای شده بود٬تمام مغازه را گشت و همه جا را به هم ریخت و هنگام خارج شدن ٬از فروشنده پرسید:غیر اینها جوراب دیگری ندارید؟
فروشنده با عصبانیت جواب داد:چرا یک جفت هم پای خودم هست!
۷۷-مردی حیوانش را می زد.مردی که از آن حوالی می گذشت٬دلش به حال حیوان سوخت.
جلو رفت و گفت:با حیوان زبان بسته چکار داری؟
مرد با عصبانیت گفت:لطفا در دعوای خانوادگی دخالت نکنید!


